گنج

غزل شمارهٔ ۶۴۰

از دور بر خرامش قدت ثنا کنمنزدیک چون رسی دل و جانرا فدا کنم
دارم بزیر پرده ناموس مستییتا آنزمان که پرده بر افتد چها کنم
صد راه عقل بسته شود اهل هوش راگر یک ورق ز دفتر عشق تو وا کنم
عالم بسوزد از نفس آتشین منحرفی ز سوز سینه خود گر ادا کنم
تا ریشهٔ ز جان بودم در زمین تنحاشا ز دست دامن مستی رها کنم
گویند ترک عشق و ره عقل پیش گیردیوانه‌ام مگر که چنین کارها کنم
هر ذره در را بدوائی خریده‌ایممن آن نیم که درد بدرمان دوا کنم
بر آستان دوست نهادم سر نیازشاید بروی خویش در فیض وا کنم
بر خاک مسکنت فتم و ناله سر کنمباشد که در دلش ز ره عجز جا کنم
از بهر یکنظر که بسوی من افکندجا دارد ار هزار سحرگه دعا کنم
در بحر آتشین بود ار گوهی مرادتا نایدم بکف بدل و جان شنا کنم
فیضم گرفته است جهانرا فروغ مندر یوزهٔ علوم ز دفتر چرا کنم