غزل شمارهٔ ۶۴۱
میل صحرا گر کنی من سینه را صحرا کنممیل دریا گر کنی من دیده را دریا کنم
گر تو خواهی عالمی ویران کنی در یکنفسمن بمژگان راه سیل از دیده خود وا کنم
گر هوای لاله و گل داری از خون جگربادها در چشم دارم داغها پیدا کنم
شد خیالی این تن من گر چراغی بایدتمن درین فانوس شمع از نور جان برپا کنم
برق و رعدی گر هوس داری نفس را دم دهمبند از پای فغان و ناله دل وا کنم
هرچه خواهی میتوانم خویش را گر آنچنانجای آن دارد گرت یکذره در دل جا کنم
آتش از سوز درون خود بر آرم چون چنارشعلهٔ گردم چو یاد آن رخ حمرا کنم
گر دلت خواهد که گردد آشکارا شرک منخرقه از سر برکشم زنار را رسوا کنم
گر ز سوز فیض میخواهی که باشی باخبرآتش پنهان دل را در نفس پیدا کنم