غزل شمارهٔ ۶۳۹
عمر عزیز تا یکی صرف در آرزو کنمهای بیا که آرزو جمله فدای هو کنم
چند خجل کند مرا توبهٔ آبروی برمیسزد ار ز توبه خون ریزم و آنرو کنم
اشتر لنک لنک من پاش خورد بسنگ منسنگ دگر چه افکنم زحمت او دو تو کنم
عشوهٔ توبه میخری یاری توبه میخورمگر فتد او بدست من بین که باو چها کنم
رخ بنمای پیر من چند بخانقاه تننعرههای هازنم مستی هوی هو کنم
چند تنم بگرد تن بخیه زنم برین بدنبفکنم این تن و بجان روی بجستجو کنم
رو چو کنی بسوی من جان شودم تمام تنبس ز نشاط جان و تن در تن و جان نمو کنم
جا طلبی ز من ترا بر سر خویش جا دهمآب طلب کنی ز من دیده برات جو کنم
خانه سر ز ما سوی پاک کنم برای تومنزل دل ز آب و گل بهر تو رفت و رو کنم
هم بشراب عشق تن پاک کنم ز هر درنهم بشراب عشق جان بهر تو شست و شو کنم
کی بود آنکه مستمست شسته زغیر دوست دستپشت کنم بهر چه هست روی بروی او کنم
گه بوصال روی او جان کنم از شکوه کوهگه ز خیال موی او شخص بدن چو مو کنم
گه بوصال جان دهم گه بفراق تن نهمگه بخطاب انت انت گاه بعیب هو کنم
باز بده به فیض نقد هر آنچه میدهی بدهعمر عزیز تابکی صرف در آرزو کنم