گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۸

بشست یار و زلف یار در بندم خوشا حالمبدرد بی‌دوای دوست خرسندم خوشا حالم
ندیدم چون وفائی در گلی در گلشن عالمز دل خار تعلق یک بیک کندم خوشا حالم
برون کردم سر از خاک و ندیدم جای آسایشدگر خود را درون خاک افکندم خوشا حالم
بجز عشقم نیامد در نظر چیزی درین عالماز آنرو عشق در جان و دل آکندم خوشا حالم
جمال دوست در صحرای هستی چون تجلی کردوجود خویش را از خویشتن کندم خوشا حالم
خیالش در نظر پیوسته هست اما پسندم نیستبدیدار جمالش آرزومندم خوشا حالم
گهی حیران آن رویم گهی آشفته زان رویمگهی گریم بحال خودگهی خندم خوشا حالم
چو حرف یار می‌گویم دهانم می‌شود شیریندهان چه پای تا سر آنزمان قندم خوشا حالم
از آن خوشنود می‌باشم چو فیض از گفتهای خودکه حرف اوست کان بر خویشتن بندم خوشا حالم