گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۰

من آن نیم که توانم ز تو جدا باشمجدا شوم ز تو در معرض فنا باشم
بغیر سایهٔ لطف تو جای دیگر هستجدا اگر ز تو باشم بگو کجا باشم
خدایرا مپسند ای تو زندگانی منکه یکنفس بفراق تو مبتلا باشم
جدا ز تو زیم ارمن تنی بوم بیجانو گر بیاد تو میرم ابوالبقا باشم
برای تو زیم و در ره تو میمیرمترا نباشم اگر من بگو کرا باشم
بآسمان برسم گر ترا زمین گردمسر شهانم اگر من ترا گدا باشم
ترا نه بیند اگر چشم من چکار آیدفدای تو نشوم در جهان چرا باشم
اگر ندای تعال تو نشنود گوشمبدوش حامل گوش چنین چرا باشم
چو پای من نرود در ره تو گو بشکنترا چه نیست چه در بند دست و پا باشم
خموش فیض که هر بد که بر سرم آیدبود سزای من و من سزای آن باشم