غزل شمارهٔ ۵۹۸
گران شد بر دل من تن بیا تن گرد جان گردمهمه تن میشوم شاید بر جانان روان گردم
چو جانرا او بود جانان ز سر تا پای گردم جانجهانرا چون بود او جان بجان گیرد جهان گردم
گران جان نیستم گر من سبک بیرون روم از تنزمین تا کی توان بودن بیا تا آسمان گردم
ز بهر آنکه تا بینم رخ پیدای پنهانشنشان از وی چو نتوان یافت هم خود بینشان گردم
ز بس جستم نشان او نشان گشتم بجست و جوز سر تا پا زان باشم ز پا تا سر بیان گردم
ز اوصاف جمال او کنم تا نکتهٔ روشنبپیچ و تاب چون زلفان بگرد گلرخان گردم
بدور آتش روئی پریشان چون دخان باشمندارد عشق چون پیری بیا من هم جوان گردم
شدم در عشق پیر و او جوانی میکند با منچو تیرم میکند تیرم کمان خواهد کمان گردم
نهادم سر بفرمانش چو گویم پیش چوگانشگر این خواهد من این باشم ورآنخواهد من آن گردم
کجم گر میکند گر راست فزونم میکند گر کاستچنین خواهد چنین باشم چنان خواهد چنان گردم
چنان بودم که میدانی چنین گشتم که میبینیخزان خواهد بسوی اصل بیبرگی خزان گردم
بهارم خواهد او از جان برویم لاله و ریحانز من خیری که او جوید همان باشم همان گردم
کنم او را که او گوید روم آنجا که او پویدچو اینم میکند اینم چو آنم کرد آن گردم
گهی هشیار و گه مستم گهی بالا گهی پستم؟؟؟ان گردم
دلم یک شعله بود از عشق بیرون رفت از دستمبیا ای فیض تا در ماتم دل مشتغل گردم