گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۷

دل و جان منزل جانانه کردممی توحید در پیمانه کردم
از این افسانها طرفی نبستمبمستی ترک هر افسانه کردم
ز عقل و عاقلان یکسر بریدمعلاج این دل دیوانه کردم
شدم در ژنده پنهان از نظرهاچو گنجی جای در ویرانه کردم
شود تا آشنا آن دوست با منز هر کس خویش را بیگانه کردم
بهر جانب که دیدم مست نازینگاهی سوی او مستانه کردم
بهر جا حسن او افروخت شمعیبگردش خویش را پروانه کردم
دلم شد فانی اندر عشق باقیبآخر قطره را دردانه کردم
بهر جزو دلم جای بتی بودبمستی ترک این بتخانه کردم
بیک پیمانه دادم هر دو عالمچو فیض این کار را مردانه کردم