غزل شمارهٔ ۵۹۰
نبود این تنگنا جای خوشی در غم فرو رفتمندیدم جای عیش خویش در ماتم فرو رفتم
فتاد اندر سرم سودای عیش جاودانی خوشکه در غم بود پنهان زان بغم خرم فرو رفتم
وجودم مانع غواصی دریای وحدت بودغبار خود ز خود افشاندم اندریم فرو رفتم
برون عالم فانی بدیدم عالمی باقیاز این عالم برون جستم در آن عالم فرو رفتم
سفر کردم در ارکان نبات و جانور چندیکه تا آدم شدم آنگاه در آدم فرو رفتم
درین گلزار چون نشنیدم از مهر و وفا بوئیز دل خار تعلق یک بیک کندم فرو رفتم
حیات خویش را چون برق خاطف کم بنا دیدمظهوری کردم اندر عالم و در دم فرو رفتم
فراز آسمانها رفتم و سیر ملک کردمولی آخر بخاک تیره با صد غم فرو رفتم
شدم حیران اطوار وجود خویشتن چون فیضندانستم که چون پیدا شدم چون هم فرو رفتم