غزل شمارهٔ ۵۸۹
یکبوسه از آن دو لب گرفتمز آن بادهٔ بوالعجب گرفتم
ز آن تنگ دهان شکر مزیدمز آن نخل روان رطب گرفتم
مهرش بدل شکسته بستمذکر خیرش بلب گرفتم
زان مصحف روی خواندم آیاتز آن زلف بحق سبب گرفتم
تیر نگهش بروز خوردمتار زلفش بشب گرفتم
بس فیض کز آن جمال بردمبس کام که بی طلب گرفتم
میها خوردم بر غم زهاداز بیادبان ادب گرفتم
اندوه بعاقلان سپردمعاشق شدم و طرب گرفتم
رو جانب قدس کردم آخرچون فیض ره عجب گرفتم