گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۸

پیشتر ز افلاک شور عشق بر سر داشتمپیشتر ز املاک تسبیح تو از بر داشتم
پیش از آن کز مشرق هستی برآید مهر و مهبر کمر از شمشه مهر تو زیور داشتم
پیش ازاین ناهید در بزم تو مطرب بوده مهپیش از این بهرام بهر دیو خنجر داشتم
کی ز کیوان بود و از برجیس و از بهرام نامکز جوارت تخت و از قرب تو افسر داشتم
پیشتر از پیر تیر و خامهٔ تدبیر اوحرف مهرت می‌نوشتم کلک و دفتر داشتم
یاد ایامی که سوز عشق جانان ساز بوداز دل و از سینه در جان عود و مجمر داشتم
یاد ایامی که با او بودم و بی‌خویشتنعیشها با یار خود در عالم زر داشتم
یاد ایامی که بوی حق ز هر سو میوزیدعقل و جان و هوش و دل زان بود معطر داشتم
گاه میدادم دل از کف گاه میبردم بفندلربا بودم گهی و گاه دلبر داشتم
گاه در آتش ز عشق و گاه در آب از حیاعشرت ماهی و آئین سمندر داشتم
رسم بینائی و آئین توانائیم بوددر ازل آئینه و ملک سکندر داشتم
من ندانستم بغربت خواهم افتاد از وطنبهر عیش جاودانی فکر دیگر داشتم
عشرتی میخواستم پیوسته بی‌آسیب هجردر وصالش بی‌عنا عیشی مصور داشتم
شکر کز صبح ازل پیوسته تا شام ابدخویشتن را در بقای او معمر داشتم
فیض میداند که مقصودم از این افسانه چیستآشنا داند که من بی تن چه در سر داشتم