غزل شمارهٔ ۵۹۱
بیاد منزل سلمی بر اطلال و دمن گردمببوی آن گل رعنا بر اطراف چمن گردم
به پیش من برفت او با دل صد جای ریش منز حسرت در فراقش چون غریبان در وطن گردم
نیابم زو اثر هر چند کوه و دشت پیمایمنگوید زو خبر هرچند گرد مرد و زن گردم
نه پیکی میرسد ز آن کو نه بادی میوزد زانسوبهر سو هر دم آرم رو بگرد خویشتن گردم
چو مینگذاردم غیرت که نامش بر زبان آرمچسان در جستجوی او میان انجمن گردم
خیالش چون ببر گیرم ز سر تا پای گردم اوز خود بیرون روم از خویشتن، بیخویشتن گردم
قدش را چون بهیاد آرم تو گوئی سرو شمشادمرخش چون در خیال آرم شوم گل نسترن گردم
حدیث زلف و گیسویش کنم در انجمن چون منجهانی را بدام آرم کمند مرد و زن گردم
چو خالش در نظر آرم سراسر نافه مشکممزاج آهوان گیرم بصحرای ختن گردم
چو چشمش در نظر آرم گهی بیمار و گه مستمدر آن مستی شوم صیاد صید خویشتن گردم
لبش چون در ضمیر آرم یکی ساغر شوم پر میز دندانش چو یاد آرم همه درّ عدن گردم
بفکر آن دهان چون اوفتم اثباتم و نفیممحالی را کنم جا بر محل صید سخن گردم
حدیث آن میان چون در میان آید شوم موئیندانم نیستم هستم میان شک و ظن گردم
چو دور از کار میبویم بهرجا فیض بیهودهبیا بهر سراغ دوست گرد خویش گردم