گنج

غزل شمارهٔ ۵۸۳

کبیره‌ایست که خود را گمان کنم هستمگناه دیگر آن کز می خودی مستم
گناه خویش خودم دوزخ خودم هم خوداگر ز خویش برستم ز هول پل رستم
بروی من ز سوی حق گشود چندین درز سوی خویش دری چون بر وی خود بستم
ز خود اگر فکنم خویش را رسم بخدابوصل او نرسم تا بخویش یا بستم
بود بد دو جهان جمله در من و از منز هر بدی برهم گر ز خویشتن رستم
مگیر تو بر من مسکین اگر بدی کردمکه تو کریمی و من از خرد تهی دستم
اگرچه مستم با هوشیار همراهمکه گر ز پای درآیم بگیرد او دستم
شکار معرفت خویش را فکندم دامبرون نیامد ازین بحر جز تهی دستم
بپای مردی عشق ار شکست خویش دهمچو فیض در صف مردان حق ز بر دستم