غزل شمارهٔ ۵۸۴
من هماندم که با تو پیوستممهر از هرچه جز تو بگسستم
تا گشادم بکوی عشقت پایرفت تقوی و دانش از دستم
بگسستم ز خویش و بیگانهروز اول که با تو دل بستم
هیچ طرفی نبستم از عشقتغیر ازین کو دو کون بگسستم
چونکه نتوانم از تو دل برداشتبر جفای تو نیز دل بستم
ساغرم گر دهی و گر ندهیکه ز چشمان مست تو مستم
گفته بودی ز چیست خستگیشخستگیهای چشم تو خستم
بسته تر شد ز پیچش زلفتکو امید خلاص ازین شستم
فیض چون زلف تست کافر اگریکسر موی از غمت رستم