غزل شمارهٔ ۵۸۲
تا بعشق تو جان و دل بستمرستم از خویش و با تو پیوستم
تا بروی تو چشم بگشادمکافرم گر بغیر دل بستم
تا بدیدم گشایش لطفتبر دل انوار قهر را بستم
مزهٔ قهر یافتم در لطفلطف در قهر هم مزیدستم
هوشیارم کنی گه مستیهم ز تو هوشیار و هم مستم
تو همانی که بودی از اولمن دم تو بکهنه پیوستم
هستی تو بذات تو قایممن دمی نیستم دمی هستم
تو بلندی ز خویشتن داریمن بتو عالی و بخود پستم
فیض در کفر دید ایمان راتا که زلفت فتاد در شستم