غزل شمارهٔ ۵۶۹
روز میگردد اگر رو مینمائی در شبمجان بتن میآیدم چون مینهی لب بر لبم
میرسد هر دم خیالت میبرد از جا دلمچون هوا تأثیر کرد از شوق میگیرد تبم
چارهٔ تعلیم کن در هجر جانسوزت مرایا ز وصل روح افزایت بر آور مطلبم
نیست خود سنگ دل بیرحم تو آخر چرادر نمیگیرد درو فریاد یا رب یاربم
تیغ در کف چون برون آئی بقصد کشتنمجانم از شادی باستقبالت آید تا لبم
باد حسنت را فداجان و دل و عمر و حیاهباد عشقت را اسیر ایمان و دین و مذهبم
گر بدست خویش خواهی کرد بسمل فیض راتا بحشر از ذوق آن خواهد طپیدن قالبم