غزل شمارهٔ ۵۶۴
منزلگه یار است دل ماوای دلدارست دلاز غیر بیزارست دل کی جای اغیار است دل
جمعیت خاطر مده از دست بهر کار تندر بارگه قدس جان پیوسته در کار است دل
گر در ره دلدار نیست بر اهل دل عار است جاناز مهر جانان گر تهیست بر دوش جان بار است دل
از پرتو رخسار او جان مجمع انوار شداز عکس خال و خط او پیوسته گلزار است دل
تا روی او را دیدهام محراب جان ابروی اوستتا چشم او را دیدهام پیوسته بیمار است دل
گیسوش تا آشفته شد دود از سر من میرودتا شد پریشان زلف او مشتاق زنار است دل
طرز خرام قامتش یاد از قیامت میدهدجان واله از بالای او بیخود ز رفتار است دل
بر دور شمع روی او پروانهٔ دل بیشماردر تار زلفش مو بمو گم گشته بسیار است دل
از روی او در آتشم از موی او در دود و آهاز خوی او جان در بلا در عشق او زار است دل
تا در دل من جا گرفت عشقش بدل ماوا گرفتکار جنون بالا گرفت از عقل بیزار است دل
گاهی ز وصلش سرخوشم گاهی بهجران مبتلاگه سود دارد گه زیان در عشق ما زار است دل
دل را به بند ای فیض دراز جسم و بگشا سوی جانزان رهگذر راحت رسان زین ره در آزار است دل