گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۵

صد شکر که عاقبت سر آمد غم دلکرد آنکه دلم ریش شد او مرهم دل
شد دوزخ من بهشت اندوه و نشاطبگرفت سپاه خرمی عالم دل
آمد سحری بدل سرافیل سروشصوری بدمید سور شد ماتم دل
یکچند اگر دیو هوا داشت رسیدآخر بسلیمان خرد خاتم دل
کوهی شده بود از احد سنگین‌تراز بس که نشسته بود بر هم غم دل
چون دست من از دادن جان کوته بودهر غم که زیاد شد گرفتم کم دل
ناگه بوزید بادی از عالم قدسبرداشت ز روی غم در هم دل
سوز دل از آتش جهنم گذردجنت نرسد بروضهٔ خرم دل
در گریهٔ دل کجا رسد زاری چشمدریای دو دیده گم شود در نم دل
هر بار که شد دچار من بود گرانآن یار کجاست کو بود محرم دل
از بس که دلم راز نهان داشت بسوختکو اهل دلی که تا شود همدم دل
این درّ سخن که ریزد از خامهٔ فیضآید همه از یم کف حاتم دل