غزل شمارهٔ ۵۶۳
ای جمال هر جمیل و ای جمالت بیمثالهر جمال از تست زانرو دوست میداری جمال
از جمالت پرتوی بر هر جمیل افکندهٔزین سبب دل میبرد هر جانبی صاحبجمال
تا بود اهل نظر را حسن خوبان دلربامیرسد هر دم تجلی از جمال بی زوال
میرباید ز اهل دل دلرا بصد افسونگریحسنهای ذوالجمال و جلوههای ذوالجلال
خانه تقوی خراب از سطوت سلطان حسنملک دین ویران ز تیغ لشکر غنج و دلال
حسن صورت دلفریب و حسن سیرت دلپذیراین بود پاینده آن در کاهش و در انتقال
آن نباشد حسن کان کاهد ز دوران سپهرحسن آن باشد که افزاید بهر روزی کمال
آن نباشد کز وی کام دل گردد رواحسن آن باشد که خون از دل بریزد بیقتال
حسن آن باشد که جانها را بسوزد بینظیرحسن آن باشد که تنها را گدازد ز انفعال
حسن آن باشد که مهرش چون کند در سینه جابا دل آمیزد چو جان آسوده از بیم زوال
حسن آن باشد که بشناسد محبت از هوستا دهد آنرا سرافرازی و این را پایمال
حسن نشناسد مگر صاحب کمالی کوچو فیضدر ترقی باشد او هر روز و هفته ماه و سال