غزل شمارهٔ ۵۴۰
بوی گلزار هوست قصه عشقمیبرد سوی دوست قصهٔ عشق
میکشد رفته رفته جان از تنمغز گیرد ز پوست قصهٔ عشق
ای که صد چاک در دلست تراچاک دلرا رفوست قصهٔ عشق
هست در ذکر حق نهان مستیمی حق را کدوست قصهٔ عشق
هر که دارد ز حق بدل شوقیبردش سوی دوست قصهٔ عشق
دم بدم رو بسوی حق داردهر کرا گفت گوست قصهٔ عشق
هر سر موی من کند شکریکه مرا موبموست قصهٔ عشق
روبروی خدا بود عاشقکه جهان پشت و روست قصهٔ عشق
یکنفس ذکر حق ز دست مدهدوست دارد چو دوست قصهٔ عشق
گلستان حق و بوی گل ذکرشحق محیط است وجوست قصهٔ عشق
خام افسرده بهرهٔ نبردپختگانرا نکوست قصهٔ عشق
ذکر حق فیض بوی حق داردگل گلزار اوست قصهٔعشق