غزل شمارهٔ ۵۴۱
درد دل مرا نکند به دوای خلقبیماری خدای بهست از شفای خلق
رنج از خداست راحت و راحت ز خلق رنجقربان یک بلای خدا صد عطای خلق
صحرا و کوه خوشترم آید ز شهر و دهصد ره صدای کوه بهست از ندای خلق
هر یک ترا بدام بلای دگر کشدای چشم بسته روی مکن در قفای خلق
گویند خلق راه حق ایسنت زینهارمشنو مرد بسوی جهنم بپای خلق
میکن حذر ز پیروی دیو سیرتانزنهار سیلی نخوری ز ابتلای خلق
بار گرانشان بدل و جان به و برومیکش برای حق دو سه روزی بلای خلق
آزار خلق روی دلت سوی حق کندراهیست سوی معرفت حق جفای خلق
دانی تو فیض آنکه نیاید ز خلق هیچبگذر ز گفتگوی ملالت فزای خلق