غزل شمارهٔ ۵۳۷
در جهان افگندهٔ غوغای عشقعالمی را کردهٔ شیدای عشق
آفتاب و ماه و اخترها روانروز و شب سرگشتهٔ سودای عشق
کرد مینای فلک قالب تهیبر زمین تا ریختی صهبای عشق
میدهد جانرا حیوتی دم بدمصور اسرافیل بی آوای عشق
میکشد جانهای اهل دل ز تندست عزرائیل استیلای عشق
عقلها را همچو سحر ساحرانمیکند یک لقمه اژدرهای عشق
رفته رفته میشوم از خود تهیتا سرم پر گردد از سودای عشق
در دل شب عاشقانرا عیشهاستخوشتر است از روزها شبهای عشق
روزهای تیره بر شبها فزودعمر من شد یک شب یلدای عشق
ای تهی از معرفت زحمت ببرفیض داند قدر نعمتهای عشق