غزل شمارهٔ ۵۳۶
زنده آن سر کو بود سودای عشقحبذا آن دل که باشد جای عشق
از سر شوریدهٔ من کم مبادتا قیامت آتش سودای عشق
خارها در دل بخون میپرورمبو که روزی بشکفد گلهای عشق
رفته رفته دل خرابی میکندعاقبت خواهم شدن رسوای عشق
خویش را کردم تهی از غیر دوستتا وجودم پر شد از غوغای عشق
کار و کسب من همین عشق است و بسمگسلاد این دست من از پای عشق
خدمت او را بدل بستم کمرهستم از جان بنده و مولای عشق
هم زمین هم آسمان را گشتهایمنیست درُی در جهان همتای عشق
تا ننوشی باده از جام فنامست کی گردد سر از صهبای عشق
تا پزی در دیگ سر سودای سودکی چشی هرگز تو از حلوای عشق
چون فرو خواهیم شد ما عاقبتخود همان بهتر که در دریای عشق
ناله میکن فیض ایرا خوش بودنالهای زار در سودای عشق