گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۷

فدای دوست نکردیم جان و دل صد حیفز اختیاز نرستیم ز آب و گل صد حیف
ز عشق حق نزدیم آتشی بجان نفسیهمیشه ز آتش دیویم مشتعل صد حیف
بکام دوست نبودیم یکنفس صد آهرسید دشمن آخر بکام دل صد حیف
جهاز عقبی باقی نمی‌کنیم دمیبکار دنیی فانیم مشتغل صد حیف
گذشت عمر نکردیم از سر اخلاصعبادتی که زند سر ز نور دل صد حیف
نیافت آینه دل صفا ز صیقل مابماند در دل ما زنگ ز آب و گل صد حیف
دل از پی هوس و دست رفت از پی دلبکار دوست نداریم دست و دل صد حیف
بروز داوری از کردهای خود باشیمبنزد دوست چه شرمنده و خجل صد حیف
براه دوست نرفتی و عمر رفت ای فیضنکرد روح عزیران ترا بحل صد حیف