گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۸

ای که هستی بنور هستی طاقاحی من احرقته نار فراق
لطف کن جامی از شراب وصالسوختند از فراق تو عشاق
ارنا من لقائک المیموننظره بالعشی و الاشراق
می‌توانی که زنده گردانیبوصال آنکه را کشی ز فراق
جانم از فرقت تو می‌نالدبشنو از دوست نالهٔ عشاق
دل ما را گزید مار هواقد اتینا الیک انت الراق
کام ما تلخ ماند از بعدتنرسد شهر فربت ار بمزاق
بر تو آسان و سهل بخشش قربدوری و صبر از تو بر ما شاق
گر تو ما را برانی از در خودمالنا منک من ولی واق
بکجا از درت پناه بریمدرگه تست ملجا عشاق
فیض اگر با غم تو باشد جفتدر دو عالم بود شادی طاق