گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۸

ز عشق تو نرهیدم که گفت رست دروغچرا کنند چنین تهمتی بدست دروغ
که گفت دل بسر زلف دیگری بستمخداش در نگشاید چنانکه بست دروغ
که گفت با دیگری بود مست و می در دستکجا و کی؟ دیگری که؟ چه می؟ چه مست؟ دروغ
دروغ کس مشنو با تو من بگویم راستنه راستست که بر عاشق تو بست دروغ
بمهر غیر نیالوده‌ام دل و جان راهر آنچه در حق من گفته‌اند هست دروغ
ز فیض پرس اگر حرف راست می‌پرسیکه هرگزش بزبان در نبوده است دروغ
ز راستان سخن راست پرس و راست شنومگو و مشنو و باور مکن بد است دروغ