غزل شمارهٔ ۵۱۷
جان اسیر محنت و غم دل قرین درد و داغبیدماغم بیدماغم بیدماغم بیدماغ
میشود از قصه خون وز دیده میآید برونلحظه لحظه میخورم از خون دل چندین ایاغ
در درونم لاله هست و گل ز یمن داغهاوز برون نه گشت صحرا خواهم و نه سیر باغ
شد ملول از صحبت جان سوزم از پیشم برفتاز که گیرم این دل گم گشته را یا رب سراغ
دل بفرمانم نشد تا چند بتوان داد پندزین غم جانسوز سر تا پای گشتم داغ داغ
از مراد خود گذشتم هرچه خواهد گو بشوخواهش آن بیغمان من دارم از خواهش فراغ
من بخود درمانده و بیچاره با صد درد و غمدم بدم بیدردی آید گیرد از حالم سراغ
مهربانیهای دم سردان بسی سرد است سردگرمی این بیغمان سوزندهتر از سوز داغ
آنکه از حال دلم پرسید گوید کو جوابای برادر رحم کن بر فیض بیدل کو دماغ