گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۶

هرکه جا داد او رسوم اهل دنیا در دماغاز شراب خون دل هر دم کشد چندین ایاغ
آنکه بار ننگ و عار ابلهان گیرد بدوشاو الاغ است او الاغ است او الاغ است او الاغ
دل چو پر شد از غم دنیا نماند جای دینشغل دنیا کی گذارد بهر دینداری دماغ
در کمین عمر بنشسته است دزدی هر طرفاز زن و فرزند و مال و خانه و دکان و باغ
آنزمان آگه شود کز عمر ماند یکنفسبر زبان واحسرتا و بر دل و جان درد و داغ
پیر شد آن بوالهوس گوید جوانم من هنوزکار خواهم کرد زیر پس عمر بگذارد بلاغ
ریش مردک شد سفید و ماند از آن ده موسیهگوید او هست این دو رنگ از ریش خود گیرد کلاغ
ابلهانرا واعظی کردن نه کار تست فیضکار خود نیکو کن و می دار از عالم فراغ