گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۷

غم با دلت آشناست ای فیضجانت هدف بلاست ای فیض
هر درد و غمی که روز و شب زادبر جان و دلت قضاست ای فیض
هر فتنه که از سپهر آیداندر سر تست جایش ای فیض
خم و دردی که از حبیبتبی مرهم و بی دواست ای فیض
چه زخم و چه درد هرچه او کردهم مرهم و هم شفاست ای فیض
رد تو دوا غم تو شادیستچون روی تو با خداست ای فیض
حاشا که ز غم کنی شکایتدانی چو غم از کجاست ای فیض