غزل شمارهٔ ۴۹۸
عمر تو همه هباست ای فیضدرد دینت کجاست ای فیض
بهر دنیا مباش غمناکتا در نگری فناست ای فیض
روی دل ازینجهان بگردانبنگر که چه در قفاست ای فیض
خود میدانی که در قیامتز آشوب و بلا چهاست ای فیض
چون کار ز دست ما برون شددردیست که بیدواست ای فیض
ما نا مفتون شاهدانیرنگ ز ردت گواست ای فیض
کردم بطبیب حال خود عرضگفت از اثر است ای فیض
گفتم که هوا ز سر بدر شدگفتا هوا بجاست ای فیض
غافل منشین ز فتنهٔ نفساین نفس تو اژدهاست ای فیض
بگذار حدیث نفس و بگذربس شر که ز گفت خواست ای فیض