غزل شمارهٔ ۴۹۱
عالم چو خاتمیست که این است عشق قصاز قصهاست قصهٔ عشق احسن القصص
حق در کلام خویش بآیات مستبیندر شأن عشق و رتبه عالیش کرد نص
ارواح ما ز عالم قدسست و کان عشقمحبوس در بدن شده کالطیر فی القفص
روزی چو کرد حصه مقسم قرار دادخون جگر وظیفهٔ عشاق زان حصص
بس دور شد که دور فتادیم ز اصل خویشطول النوی بحر عنا هذه الغصص
عاشق فنای خویش طلب میکند مداماهل عزیمتست نمیجوید او رخص