غزل شمارهٔ ۴۹۲
عبرت بگیر ای دل ازین دهر پر غصصز احوال انبیا و سلاطین شنو قصص
بنگر چها ز قوم کشیدند انبیابس جرعهای خون که کشیدند از غصص
حق کرد بر خواص مو کل بلای خویشقسمت زیاده داده کسی را که بود اخص
شاهان نگر که با دل پر حسرت از جهانرفتند سوی گور ز قصر مشید جص
دانا در اینجهان ننهد دل تنش در وچون جان اوست در تن چون مرغ در قفص
بر راستی کار جهان این دلیل بسکو کرد بر جفاش بکردار خویش نص
فریاد میکند که من اینم مخور فریباز بهر خود مجوی در آمیزشم رخص
پنهان نمیکند بدی خود چو اهل غدرپیدا و روشن است بدیهاش چون برص
ای فیض قسمتیست معدّل نعیم و غمبر اهل نشأتین مساوی بود حصص