غزل شمارهٔ ۴۹۰
ای که میجویی برون از خویشتن دلدار خویشدر درون جان توست از خویشتن جو یار خویش
پردهٔ دلدار تو جویای دلدار تو استجستجو بگذار تا بینی رخ دلدار خویش
گر نداری تو بصر وام کن از وی بصرتا ببینی در درون جان خود دلدار خویش
از گل رویش درون خویش را گلزار کنزین گلستانها گذر کن باش خود گلزار خویش
بگذر از دربی که آب و گل بود بنیاد آنمسکن از دل ساز و از جان دار با خوددار خویش
از دل و جان ساز دارو باش خود هم جان و دلهم دار خویش باش و هم تو خود دیار خویش
گر تجارت میکنی خود را به یار خود فروشتا زیانت سود گردد باش خود بازار خویش
بیبصیرت کار کردن پشت بر ره کردنسترو بصیرت کن پس روی کن در کار خویش
بار بر کس گر نهی دوش خودت گردد گراندوش خودخواهی سبک بر کس میفکن بار خویش
در حقیقت هست آزار کسان آزار خودبگذر از آزار کس فارغ شو از آزار خویش
فیض را بس زار دیدم گفتمش زار کهای؟گفت حاشا یار من من زار خویشم زار خویش