گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۵

سحر رسید ز غیبم بکوش هوش سروشکه خیز و از لب ما بادهٔ طهور بنوش
از آن سروش شدم مست و بیخود افتادمشراب تا چه کند چون سروش برد از هوش
گذاشتم تن و با پای جان روانه شدمروان روان شد و تن تن زد از سماع سروش
بقدسیان چو رسیدم مرا گرفت از منصلای ساقی ارواح و بانگ نوشانوش
ندا رسید دگر بار کای قتیل فراقبیا و از لب ما شربت حیات بنوش
ز پای تا سر من مو بمو دهانی شدچشید ذوق حیاتی از آن خجسته سروش
مرا گرفت ز من خود بجای من بنشستفؤاد من شد و چشم من و مرا شد گوش
نهاد بر سر من زان حیات سرپوشیکه مرگ دست ندارد بزیر آن سرپوش
حیاهٔ غیب رسید و سر مماهٔ رسیدچنان برید که ننشست دیک فیض از جوش