گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۴

رفتیم من و دل دوش ناخوانده بمهمانشدزدیده نظر کردیم در حسن درخشانش
دیدیم ز حسن احسان دیدیم در احسان حسندل برد ز من حسنش جان داد بدل خوانش
مدهوش رخش شد دل مفتون لبش شد جاناین را بگرفت اینش آنرا بربود آنش
دل یافت بنزدش یار بنشست بر دلدارجان ز لطف جانان دید پیوست بجانانش
دل خواست ازو چاره جان جست ازو درمانهریک چو بدید او بود خود چاره و درمانش
دل داد بعشقش جان بگرفت دو صد چندانای کاش شدی صد جان هر لحظه بقربانش
جان داد بعشق ایمان بستند بعوض ایقان ایمان چون به ایقان داد با عین شد ایمانش
چشیعنی چو نفهمد فیض حاجب تو بفهمانش
چون نیک نظر کردم در عالم بیهوشیدیار ندیدم هیچ جز حسن و جز احسانش