گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۳

یار آمد یار پیش دویدشهم دل و هم جان پیش کشیدش
هرچه بخواهد بنزد وی آریدهر چه بگوید سر بنهیدش
دل خود که بود جان خود که بودمحو شویدش محو شویدش
غیری ابدی هستی فروشدبخنجر لا سر ببریدش
غیر که باشد سوی چه باشدهی بکشیدش هی بکشیدش
عشق دوست را چه حلاوتستالصّلا یاران هی بچشیدش
خامی ار گوید عشق چه باشدآتش بزنید خوش به پزیدش
محتسبی اگر گرانی کندرطل گرانی پیش نهیدش
عشق فیض را گردید میهماناز دل و از جان خوان بکشیدش