گنج

غزل شمارهٔ ۴۸۶

آمد خیالش دوشم در آغوشبگرفت تنگم رفتم من از هوش
هشیار گشتم دیدم جمالیکز دیدنش عقل گشت مدهوش
گفتم میم ده تا مست گردمگفتا که پیش آیی از لبم نوش
چون پیش رفتم تا گیرمش لبلب ناگرفته رفت از سرم هوش
زان پس دگر من خود را ندیدمتا آنکه گشتم از خود فراموش
گوئی که من خود هرگز نبودماو بوده تنها من بوده روپوش
بودم نقابی یا خود سرابیاو بوده هم دوش خود را در آغوش
نی مست بودم نی هست بودمبودم خیالی در خواب خرگوش
این قصه را فیض جائی نگوئیمیدار در دل میباش خاموش