غزل شمارهٔ ۴۸۰
چو مرد او شدی مردانه میباشچو مست او شدی مستانه میباش
اگر در سر هوای دوست داریز خویش و آشنا بیگانه میباش
چه خواهی لذت مستی بیابیشراب عشق را پیمانه میباش
چه درهای سعادت بازخواهیکلید عشق را دندانه میباش
چو زلف او پریشان شد بصد دلدرو آویز خود را شانه میباش
و گر زلفش شود زنجیر عشاقبرو عاشق شو و دیوانه میباش
چو گل باشد تو بلبل باش و مینالو گر شمعست رو پروانه میباش
اگر جز جان تو مسند کند دوستفغان کن ناله کن حنانه میباش
تو یک قطره ز بحر لامکانیدرون این صدف دردانه میباش
خمش کن گفتگو بگذار ای میباشدهانرا مهرکن بی چانه میباش