گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۸

ای دل اندر راه او ده اسبه ران را جل مباشچست ران چالاک رو لابث مشو کاهل مباش
تا جمال او نه بینی یک نفس ساکن مشوتا نیایی وصل ره رو رهن هر منزل مباش
خویشتن را بی‌محابا در خطرها در فکندر میان بحر رو وابسته ساحل مباش
راه دور و وقت دیر و مرکبت زشت و ضعیفبال عشقی چو بپر در بند آب و گل مباش
دمبدم در هر قدم هوش دگر در سر در آرآگهی در آگهی جو مست لایعقل مباش
آگهی گر نیستت با عشق میکن احتیاطرو دلیلی جو چو عقلت نیست بی عاقل مباش
جمله عالم را همه حق دان و در حق ثبت شوحق شنو حقگوی و حق‌بین حق شنو باطل مباش
چون حدیث او کنی سر تا بپا گفتار شوچون شراب او کشیدی مست شو غافل مباش
تا توانی همچو فیض از مغز کو بگذر ز پوستهمچو شعر شاعر بیمغز ولا طایل مباش