غزل شمارهٔ ۴۷۶
در میکده دوش رند قلاشمیگفت به پاکباز اوباش
کز سرّ حقیقتم خبر دهیک نکته بگو برمز یا فاش
گفتا سخن برهنه خواهیبشنو تو ز عور مفلس لاش
جز ذات یگانه مجردکس نیست در اینسرا تو خوشباش
پیوسته موحد است خود راپنهان شده لام و الف در الاش
هر کو فانی دروست باقیستمن مات من الهوی فقد عاش
این حرف اگر فقیه فهمدشاباش زهی فقیه شاباش
چون فیض اگر شوی مجرّدبس فیض که یابی از سخنهاش