غزل شمارهٔ ۴۷۵
میکنم هرچند پنهان میشود این راز فاشعشق را نتوان نهفتن هست بیجا این تلاش
دل ز من بردی ببر جان نیز اگر خواهی رواستهر دو عالم باشد ار قربان یکموی تو باش
مدعائی نیست دلرا غیر جان کردن فدامدعی گر غیر این گوید سپردم با خداش
مرغ دل خواهد که بر گرد سرت گردد مدامگر بجان میشد میسر بنده میکردم تلاش
ماه و خورشید فلک شمع و پری حور و ملکهر فروزان روی پیش روی تابان تولاش
سرو شمشاد و صنوبر کی رسد بر قامتتهر سهی قدی بلاگران بالای تو کاش
دل بر آن ناید عبث آن زلف را بر هم مزناین دل آشفته جز زلف پریشان نیست جاش
ای که گفتی نیست خوبانرا وفا بردار دلاز پی دل میرود کاری ندارم با وفاش
گر تو گوئی دل نسازد با جفای گلرخاندیده سازد با رخش کو دل نسازد با جفاش
هرکسی خواهد که از خود دفع گرداند بلافیض میخواهد که باشد تا که باشد در بلاش