گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۴

بیا ساقیا بر سرم نور پاشکه از حدّ مستی گذشت انتعاش
ز عشقست تا روز مستیش پودبجز ساقی من از دل خوش قماش
پیاپی بده ساقیا جام میکه بی مستیم نیست ممکن معاش
بده سفال شکسته میماگر جام زرین نباشد مباش
اگر محتسب گویدم درچهٔبگویم شرابست و مستیست فاش
چه پنهان کنم از که پنهان کنمبداند کسی گو بدان هر که باش
چو نتوانی از حق نهفتن گنهچه ترسی ز واعظ بترس از خداش
مرا از درون هست مستی ندامکه دارم ز خود بادهٔ بی تلاش
می کهنه‌ام ار برون نو بنوفزاید بدل دم بدم انتعاش
ز می آنقدر خرقه‌ام پاک نیستکه پیر مغانش نگیرد بلاش
بنوش آنچه در ساغرت میکنندترا نیست کاری بدرد وصفاش
سر توبه را گر ببرند فیضز چشمان ساقی دهد خونبهاش