غزل شمارهٔ ۴۷۳
سلسله فکر را در ره دانش بکشتا برسی منزلی کان نبود محرمش
چونکه بدانجا رسی باده عرفان بنوشپس ز پی معرفت ذوق محبت بچش
نور محبت چو تافت بر دل و بر جان توبادهٔ ناب ازل از خم وحدت بکش
در ره عشق حبیب تا بتوانی بکوشمحنت اگر رو دهد تا بتوانی بکوش
شاد بزی عنقریب وار هی از چارونهکام بگیر از حبیب خارج ازین پنج و شش
چونکه بلی گفته وقت سماع الستوصل ترا حاصلست لیک پس از کش مکش
آنکه رعایت نکرد شرط بلی را نخستکوش بلی گوش گیر سوی منادیش کش
حکم کند تا بر او آنچه مر او را سزاسترهزن و کمره بحق وارهد ار کش مکش
شرط بلای الست معرفت اولیاستفیض چو تو عارفی جان و دلت باد خوش