گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۷

یکدیگر را عیب می‌جویند خلقان در لباسور نباشد عیب بشمارند خلقان در لباس
هر کسی عیبی که دارد میکند پنهان ز خلقعیب جانرا در سکوت و عیب ابدان در لباس
عیب‌جویان از سکوت کس برون آرند عیبوز لباسش هم برون آرند پنهان در لباس
تا بیکدیگر نشستند این گروه عیب جوآن ازین بی‌پرده جوید عیب و این زان در لباس
فاسقان بی‌پرده میگویند عیب یکدگرصالحان گویند عیب اهل ایمان در لباس
یوسفان از دست گرگان گر درون چه روندپوستین یوسفان درند گرگان در لباس
آنکه را عاجز شوند از جستن عیب صریحصد فسون آرند تا بندند بهتان در لباس
از هنر آنکس که عاری باشد او را چاره نیستغیر آنکو عیب بندد بر نکویان در لباس
خیل دانایان که خوی حق در ایشان جای کردعیب معیوبان کنند از خلق پنهان در لباس
صدهزاران آفرین بر جان بینائی که اوخلق را بینند همه از عیب عریان در لباس
عیب فیض را کرد پنهان از خلق ستارالعیوباز حسد لیکن برو بندند بهتان در لباس
خواستم تا من نگویم عیب اخوان چاره نیستبر زبانم رفت عیب عیبجویان در لباس