غزل شمارهٔ ۴۶۶
ای خفته رسید یار برخیزاز خود بفشان غبار برخیز
هین بر سر لطف و مهر آمدای عاشق یار زار برخیز
آمد بر تو طبیب غم خوارای خسته دل نزار برخیز
ای آنکه خمار یار داریآمد مه می گسار برخیز
ای آنکه به هجر مبتلائیهان مژده وصل یار برخیز
ای آنکه خزان فسرده کردتاینک آمد بهار برخیز
هان سال نو و حیوت تازهای مردهٔ لاش یار برخیز
ای کاهل سست چند خسبیهین چیست بکار و بار برخیز
هین مرغ سحر بنغمه آمدجانرا تو بنغمه آر برخیز
آهی ز درون خسته بر کشاز دیده سرشک بار برخیز
فرصت تنگست و کار بسیاربر خویش تو رحم آر برخیز
کاری بکن ار تنت درست استور نیست شکسته وار برخیز
رو چند بسوی پستی آریسر راست نگاهدار برخیز
ترسم که نگون بچاه افتیبرخیز ازین کنار برخیز
یاران رفتند جمله بشتابتأخیر روا مدار برخیز
ما ناپای تو درنگار استدستت گیرد نگار برخیز
خواهی تو باضطرار برخواستحالی تو باختیار برخیز
اصحاب اگر بخواب رفتندای فیض تو زینهار برخیز