گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۵

بکین غم فلک بر خواست امروزبیا ساقی که روز ماست امروز
بگردان جام می دوران شادی استهوای ساغر و میناست امروز
بگردش آر چشمان تو میناستلبانت ساغر صهباست امروز
بخواب آمد مرا خورشید امشبفروغت بزم ما آراست امروز
گران از بزم رفت و یار بنشستغم از جان و دلم برخواست امروز
صفای سینها و بادهٔ صافجدال محتسب بیجاست امروز
قیامت قامتی از جای برخواستاز آن قامت مرا فرداست امروز
مشو غافل که در مژگانش ای فیضبقتل ما اشارتهاست امروز
ز تو خنجر ز من بنهادن سرمرا عید و ترا اضحاست امروز