گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۸

یک غمزهٔ جان ستان مرا بساز وصل تو کام جان مرا بس
تا هستی آن شود یقینمدشنامی از آن دهان مرا بس
از عشرت و عیش و کام دنیادرد دل و سوز جان مرا بس
آب گرمی و نان سردیاز نعمت این جهان مرا بس
دل می ندهم به دلستانانآن دلبر دلبران مرا بس
کی عشوه شاهدان نیوشمآن شاهد شاهدان مرا بس
دل کی بندم به فانیان فیضآن ساقی باقیان مرا بس