گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۶

ساقی قدحی بیار سرشارتا هر دو کشیم می بیکبار
از دست شویم هر دو با همیک مست شویم ما دو هشیار
تن را بدهیم و جبه بر سراز سر برهیم و بار دستار
گردیم دمی ز خویش بیخودباشیم دمی ز خود خبردار
یکرنگ شویم در غم همتا غم شادی و گل شود خار
تا تن همه جان شود درینرهتا جان جانان شود درین کار
تا از من و تو اثر نماندجز او نبود کسی درین دار
هم خود با خویش عشق بازدهم خود باشد خویش را یار
نه عشق بماند و نه عاشقماند معشوق پاک از اغیار
ای فیض تو از میانه برخیزتا پرده برافتد از رخ یار