غزل شمارهٔ ۴۴۵
فروغ نور جمال تو در دل بیدارز دود ز آینه کون ظلمت اغیار
بسوخت غیر سراسر در آتش غیرتمنادی لمن الملک واحد قهار
چو سیل قهر جلال احد هجوم آردچه چاره جز که بجولان او رود اغیار
بساحت جبروتش کجا رسد اوهامچو عقل را ملکوتش ببسته راه گذار
شروق نور ازل شد چو در دلی تابانز اهل دل برباید بصیرت و ابصار
چهسان توان بجمالی نظر توان افکندکه صف کشیده پی دور باش او انوار
کند طلوع چه خورشید ما حی الاعیانچه جای نور سنا برق بذهب الابصار
چه دست باز شود عز فرد بیپایانکجا بماند از اغیار در جهان آثار
ثنای او مشنو فیض خرز گفتهٔ اوکه نیست درد و جهان غیر ذات او دیار