غزل شمارهٔ ۴۴۷
ما را پیوسته بسته بر کاردارد با ما عنایتی یار
دادند بدست خلق ما راپا بسته فتادهایم در کار
دادند عنان بدست سفلهما را کردند بر خسان خوار
هر دم بتن از کسی رسد رنجهر دم به دل از خسی جهد خار
بر دوش گرفته بار خلقیرانیم بره خران بیبار
صد شکر خدایرا که یکدوشاز پهلوی ما نمیکشد بار
ما بر دل کس گران نباشیمکو بر دل ما گران شود یار
هر کو بر دوش خلق بارستاو را ندهند نزد حق بار
آنکس که بگوشهٔ نشیندآسوده ز زحمت خس و خار
نی بار نهد بدوش مردمنی بر گیرد ز دوش کس بار
وارسته ز جور گلعذارانفارغ ز جفای خار اغیار
او را نشود کمال حاصلاو را نرسد عنایت از یار
از وی کمتر بگویمت کیستراحت طلبان مردم آزار
زین قوم حذر کن ای برادراز صحبتشان هزار زنهار
چون فیض ستمکش ار نباشیبر خسته دلان مشو ستمکار