غزل شمارهٔ ۴۳۷
به دل کاشتم مهر آن طفل جاهل ز راه نظربه جز طفل اشکم نشد هیچ حاصل ازین رهگذر
کنون در کنارم نشستند طفلان به پهلوی همچه طفلان ز خون قطره چند سایل ز دل با جگر
کند طالع واژگون خرق عادت نظر کن ببینچه دانه چه بر در نگر تخم و حاصل عجایب نگر
نشد نرم ازین اشکهای پیاپی زمین دلشهمانا ز سنگ آفریدند آن دل و زآن سختتر
نه یک جو وفایی نه یک ذره رحمی به بار آمدمهمه سعی من گشت باطل ندیدم ثمر
از آن زلف خم در خم پیچ پیچش به من میرسدبلاها بلاها قوافل قوافل به حالم نگر
اگر چشم از آن رو بپوشم به تلخی شکیبا شومشود کار بر فیض دشوار و مشکل ز بد هم بتر